خوشا به قربان‏گاه عشق رفتن

خوشا به قربان‏گاه عشق رفتن

خوشا به قربان‏گاه عشق رفتن»
ميثم امانى
خوشا سر به سوداى معبود سپردن و فرمان بردن از حضرت دوست!خوشا شيطان درون خويش را به بند كشيدن و از هر چه غير دوست، چشم پوشيدن! خوشا لحظه قربانى كردن بت‏هاى ظاهر و باطن به پاى عشق و هم‏سفر شدن با راهيان كوى دلدار! خوشا گرگ‏هاى خشم و غضب را از ديار دل خويش راندن! خوشا نوبت به زمين زدن ناقه‏هاى تكبر كه اسباب زحمت آدمى‏اند و سد شده‏اند در مسير رستگارى‏اش!خوشا روايت «بسم الله» بر گلوى خويش خواندن و كلمه توحيد را بر تخت پادشاهى قلب نشاندن!خوشا جهاد اكبر با مدعيان دروغين خدايى و خوشا جان عزيز خويش را به قربان‏گاه عشق بردن وگذشتن از همه چيز به خاطر او!عيد قربان، عيد شرافت بنى آدم است و كرامت انسانى‏اش؛ جشن رها شدن از قيد پدرانى است كه جان فرزند خويش را نذر قربان‏گاه‏ها مى‏كردند. عيد قربان، عيد سربلند بيرون آمدن از امتحان عبوديت است.عيد قربان، نقطه عطف آزادى است در تاريخ اسارت‏ها و بردگى‏هايى كه بر انسان تحميل شده بود.عيد قربان، سرآغاز حكومت توحيد است و تولد ايمان و مرگ ترديد. عيد قربان، عيد تسليم است و تعظيم شعاير الهى.از «اين حيوانات كه قربانى مى‏كنيد، نه گوشت و خونشان، كه تقواى شما به خدا مى‏رسد».قربانى كردن، نماد شكرگزارى است و نماد خاكسارى و ره‏سپارى با دين حنيف ابراهيم عليه‏السلام ،قربانى كردن، نماد انفاق است؛ انفاق عزيزترين‏ها و بهترين‏ها؛ كه «لَن تَنالُوا البِرَّ حتَّى تُنفِقُوا مِمَّا تُحِبُّون»؛ نشانه‏اى است براى نشان دادن بندگى و «هم‏صدا با حلق اسماعيل» نواى اطاعت سر دادن.قربانى كردن، نردبان تقرب است و ذره شدن تا اوج... تا ملكوت... چاقو زير گلوى «حرص» نهادن است و ريختن خون «بخل»؛ دل از تيرگى‏ها شستن است و تن سپردن به پاكى آب‏هاى طهارت...آن روز، ابراهيم در كنار آبى‏ترين تصور رسالت خويش، به نمايشى سرخ فراخوانده مى‏شد. آنجا صحنه رقابت آسمان با زمين بود و او بايد ميان اسماعيل و پروردگارش، يكى را بر مى‏گزيد. محبوب ابراهيم، تحفه‏اى از او خواسته است؛ هديه‏اى به نازكى حلق مبارك اسماعيل و اراده‏اى به استحكام تيزترين شمشيرها. اينجا نقطه رويارويى همه انسان با شيطان است؛ اين عيد قربان است؛ عيدى كه در آن، توحيد ابراهيم، در دو راهى انتخابى سخت مى‏ايستد و ملائك، نفس‏ها را براى تماشا حبس مى‏كنند...اسماعيل و ابراهيم به راه افتاده‏اند. سجاده‏اى به وسعت تمامى زمين، در قربان‏گاه پسر، رو به راه شده است. ابراهيم در برابر رسالت خويش، خم مى‏شود و ركوع مى‏كند تا تيزى شمشير خويش را دو برابر كند و تحفه‏اى را كه براى اثبات صداقت خويش پيش‏كش آورده است، تقديم كند؛ ولى شمشير با حلق اسماعيل در نمى‏آميزد و سرانجام، سربلندى انسان در بلندترين قله تاريخ دلدادگى‏اش اتفاق مى‏افتد.ابراهيم! امتحان تو، بلنداى سقف عشق را در معمارى بندگى نشان داد و خدا تو را استعاره كرد براى عبرت مدعيان ايمان...سالك راه عشق، پلك‏هاى بسته مى‏خواهد و قلب روشن. آنجا صحنه عاقلانه‏ترين جنون‏هاى دلدادگى‏ست؛ جايى كه آنچه هست، معرفت است؛ نه مصلحت. در اين مسير، روح من، اسماعيل من است و براى ابراهيم شدن، تيغى تيزتر از «فراموشى خود» ندارم. به راستى، تنها كسانى فراموش نمى‏شوند كه خود را از ياد ببرند. بارالها! نفس خويش را در هر لحظه «رمى جمرات» مى‏كنم تا هر آنچه جز تو در من تجسم شود، محكوم به نابودى باشد.الهى! حجّ درونى‏ام را به قربانى‏كردن نفس پايان ده تا اسماعيل وجودم را كه در من به وديعه نهاده‏اى، باهمان معصوميت كودكانه به ديدار تو آورم.

ارسال نظر

با ما در ارتباط باشید

برای اطلاع از مطالب جدید لطفا در خبرنامه سایت عضو شوید...